|
طریقت تکلیف عام نیست؛ طریقت راهی است که عده ای آن را کاملاً جدی در پیش می گیرند و یا می توانند در پیش بگیرند. اگرچه سرّ سودای یار در سر همة بندگان و بلکه همة موجودات جهان هست؛ اما ... | |
|
بنام دوست |
خوی بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بیروی خوبت ای نگار؟
بی تو هستم چون زمستان، خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان، خوی من خوی بهار
بیتو بیعقلم، ملولم، هرچه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدنْ روی یار
مولوی، دیوان
مرد ثروتمندی از دنیا رفت و تمام ثروت خود را به تنها پسرش که هیچ فن و مهارتی نمی دانست به ارث گذاشت. این پسر جوان که خام و ناپخته بود مغرور از ثروت باد آورده پدر در دهکده شیوانا قدم می زد و به جوانان و پیران دهکده فخر می فروخت.
روزی شیوانا و چندین نفر از شاگردانش مشغول درست کردن حمام دهکده بودند. چند نفری مخزن آب گرم را درست می کردند و عده ای مجرای فاضلاب و خلاصه هرکدام به کاری مشغول بودند. پسر پولدار از آنجا می گذشت. با غرور نگاهی به شاگردان مدرسه که جوان و هم سن و سالش بودند انداختد و با خنده ای تمسخر آمیز گفت:" می بینم که به خاطر رضای خدا و مجانی این همه زحمت می کشید و آخر سر هم همان آش مدرسه نصیبتان می شود. من آنقدر ثروت دارم که می توانم تا پایان کار هر دقیقه یک سکه جلوی شما بیاندازم و اصلا هم فقیر نشوم!"
شیوانا که آنجا بود بلافاصله گفت:" برعکس ای جوان به تو پیشنهاد می کنم که از همین الان در زندگی به شدت خسیس شو و حتی یک سکه ات را خرج نکن. ثروتی که شانسی نصیبت شده دیگر به سراغت نمی آید بنابراین اگر خسیس نباشی و با وسواس پولت را خرج نکنی دیری نمی گذرد که سکه هایت تمام می شوند و مجبور می شوی برای سیر کردن شکم خودت کاری انجام دهی. چون کاری بلد نیستی و هنری نداری و به درد کسی نمی خوری هیچکس به تو کار نمی دهد و آن موقع حتی نمی توانی پول لازم برای خرید یک کاسه آش را بدست آوری. بنابراین پیشنهاد می کنم همین الان زودتر به خانه ات برو و به شدت مواظب سکه هایت باشد که اگر یک دانه از آنها کم شود دیگر نمی توانی آن را به دست آوری! آیا تا به حال به این فکر نکرده ای که چرا پولدارهایی مانند تو که ثروت باد آورده نصیبشان شده اینقدر خسیس اند؟ "
جمع دو احساس!
مردی صاحب زن و چند فرزند بود. دختری جوان خود را شیفته این مرد می دانست و نزد شیوانا آمد و با افتخار در مورد عشق و علاقه اش نسبت به مرد زن و بچه دار گفت:" با وجودی که می دانم او صاحب زن و فرزند است اما به شدت عاشق و دلباخته اش شده ام و به محض اینکه به او می اندیشم حرارت عشق تمام وجودم را فرا می گیرد و آتش شوق دیدن او در دلم شعله ور می شود. آیا این احساس پرشور و متعالی در وجود من چیز ارزشمندی نیست و آیا من با همین احساس نمی توانم در زندگی به هر چه می خواهم برسم؟"