سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
فلسفه.عشق.تکاپو.اینده


فال حافظ

آن کس که بی دانش دست به کاری زند، بیش از آنکه اصلاح کند تباه می سازد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

نویسندگان وبلاگ -گروهی
همای مستان(0)
لینک دلخواه نویسنده

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :20
بازدید دیروز :33
کل بازدید :23224
تعداد کل یاداشته ها : 49
31/2/91
8:31 ص
موسیقی






 




طریقت تکلیف عام نیست؛ طریقت راهی است که عده ای آن را کاملاً جدی در پیش می گیرند و یا می توانند در پیش بگیرند. اگرچه سرّ سودای یار در سر همة بندگان و بلکه همة موجودات جهان هست؛ اما ...


بنام دوست
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند!             
نه هر که آینه سازد سکندری داند!
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست         
کلاهداری و آیین سروری داند!
هزار نکتة باریک تر ز مو این جاست              
 نه هر که سر بتراشد قلندری داند!      
                                            (حافظ)          
اهلیت و شایستگی
 طریقت تکلیف عام نیست؛ طریقت راهی است که عده ای آن را کاملاً جدی در پیش می گیرند و یا می توانند در پیش بگیرند. اگرچه سرّ سودای یار در سر همة بندگان و بلکه همة موجودات جهان هست؛ اما در این راه، قد برافراشتن و شکار کمند معشوق گشتن و با ناز معشوق نیاز شایسته به کار بستن کار هر کس نیست. سهم درخور هر کس بر اساس لطف و عنایت خداوند به صورت عام در چارچوب شریعت تعیین شده است، آنان که بیشتر بخواهند باید شایستگی و اهلیت این افزون خواهی را داشته باشند.
البته کسانی هستند که این راه را به آسانی پشت سر می گذارند، این مجذوبان و محبوبان وقتی به خود می آیند و چشم باز می کنند، خود را در حرم یار می یابند و رو در روی دلدار. اما خود این محبوبیت نیز در گرو یک استعداد و شایستگی ازلی آن عزیزان است. درست است که برخلاف معمول در مواردی صید از پی صیاد می دود و معشوق به سوی عاشق می آید، اما این «تدلّی» یعنی آن که معشوق از عرش کبریایی ناز بر کلبة هستی سراپا نیاز عاشق فرود آید برای هر کسی فراهم نمی آید.
خوشا مستی که هشیار از حرم خیزد از آن غافل        که بود اندر میان راهی و اندر راه منزل ها
عزیزان! ما با این درس بحث خود را دربارة اهلیت و شایستگی سلوک، آغاز می کنیم:
اهلیت، عوامل، زمینه ها و نشانه های گوناگونی دارد. در متون عرفانی این ها را به طور پراکنده و یا در کنار هم، اما بدون توجه به جایگاه طبیعی آن ها مورد بحث قرار داده اند. ما در این درس ها بر آن می کوشیم تا آن ها را با توجه به جایگاهشان مورد اشاره قرار بدهیم. اکنون یکی از بنیادی ترین عوامل را در این باره مطرح می کنیم و سپس عوامل دیگر را به ترتیب جایگاه و درجات آن ها ذکر می نماییم:
الف- سابقه و سرّ قدر
«آه، آه از تفاوت راه!
یک آهن است، از یک گاه
یکی نعل ستور آمد، و دیگر آینة شاه!»
«خواجه عبدالله انصاری»
خواجه عبدالله انصاری، می گوید: «همه از آخر می ترسند و عبدالله از اول». یکی از اساسی ترین عامل و در حقیقت عامل تعیین کننده و اصلی، استعداد «عین ثابت» هر انسانی است که تا پایان کار، سرنوشت او را رقم می زند. پیش از مرتبة ظهور کائنات در جهان خارج، همة موجودات جهان در علم ازلی خداوند به صورت اعیان و ماهیات تحقق داشتند. این اعیان و ماهیات از فیض «اقدس» و جلوة نخست حضرت حق بر اساس جلوة اسماء و صفات الهی پدید آمدند. این اعیان و ماهیات بنا بر عقیدة همة عرفا تغییرپذیر نیستند. هریک از این ها برای خود استعداد و امکانات ویژه ای دارند. آن گاه که با فیض مقدس و جلوة دوم در جهان خارج پدید می آیند، وجود همة موجودات مانند وجود  من، شما، آن گنجشک، آن خار یا آن گل، هرچه دارند و داشته باشند، در چارچوب همان استعداد و امکانات ازلی خودشان خواهد بود. بنابراین فیض مقدس و جلوه های بعدی معشوق بر اساس استعدادها و امکانات ازلی عاشق خواهد بود که با فیض اقدس و جلوة نخستین به دست آورده بود. ابن عربی در این باره بیانی دارد بدین مضمون که: به هیچ کس از بیرون خودش چیزی نمی دهند؛ هرکه هر میوه ای بچیند، تلخ یا شیرین از درخت و ریشة خودش چیده است.
این مسأله نگران کننده ترین مسألة اهل سلوک است. زیرا بر اساس این مسأله، هیچ کس نمی داند که ماهیت و عین ثابت او، در عالم اعیان ثابته دارای چه امکانات و استعدادی بوده است. در نتیجه او تا کجاها پیش خواهد رفت و چه چیزها را به دست خواهد آورد؟ معلوم نیست! و این نگرانی بزرگی است.
ساقیا! جام میم ده که نگارندة غیب             نیست معلوم که در پردة اسرار چه کرد
آن که پر نقش زد این دایرة مینایی             کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
                                                                                          (حافظ)
چون راز این پرده جز در مراحل نهایی سیر و سلوک، آن هم برای خواص معلوم نمی گردد، بی خبری سالک از امکانات و استعداد خود، او را نگران آینده و سرنوشت سلوکش می سازد.
این که خوشبختی و بدبختی در ازل تقسیم شده و برای هر کسی راهی دیگر معین گشته است، جداً نگران کننده و دردآور است. عین القضات همدانی می گوید: «ای دوست می ترسم و جای ترس است! می ترسم از «سرّ قدر»: یکی را به رفتن راه خوشبختی ناچار کرده اند و دیگری از پیمودن راه بدبختی ناگزیر است! دانایان و بینایان چون در این نکته فکر کنند، سراپا درد و حسرت می گردند و کاری هم از دست کسی بر نمی آید.» (نامه ها، ص249)
نبودی تو، که فعلت آفریدند                           تو را از بهر کاری برگزیدند
مقدر گشته پیش از جان و از تن                      برای هر یکی کاری معین
یکی هفتصد هزاران ساله طاعت                      بجا آورد و کردش طوق لعنت!
دگر از معصیت نور و صفا دید                        چو توبه کرد نور اصطفا دید!
                                                                                (شبستری)
ای عزیز! در این جا نکته ایست که در متون عرفانی به آن اشاره نشده است و آن این که، این مسأله یعنی مسألة سرنوشت ازلی در عرفان، با مسألة جبر در علم کلام فرق دارد. جبر و اختیار به حوزة شریعت مربوطند، در صورتی که سرّ قدر و مسألة استعداد اعیان ثابته در قلمرو طریقت مطرح اند. در شریعت، خطاب عام است و گزینشی در کار نیست، اما در طریقت گزینش اصل است؛ هم در آغاز و هم در انجام کار. در شریعت، دنیا مزرعة آخرت است یعنی هر آن چه در این دنیا بکاری در آخرت می دروی، اما در طریقت آن سابقة پیشین اساس دنیا و آخرت است؛ یعنی دنیا و آخرت هر موجودی بر اساس استعداد ازلی او سامان می یابد. از این جاست که همة اهل سلوک به جای نگرانی از آخر کار، از اول کار و از «نصیبة» ازلی خود نگرانند.
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند          در دایرة قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود             کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر          کاین سابقة پیشین تا روز پسین باشد
                                                                                           (حافظ)
آری! این استعداد ازلی چنان که گفتیم هم در آغاز سلوک اثرگذار است و هم در نتیجة سلوک. در آغاز کار توفیق عشق و سلوک، نصیب هر کسی نمی گردد و در انجام کار نیز هر سالکی را با موهبت وصال نمی نوازند.
توفیق عشق روی تو، گنجی ست، تا که یافت؟      باز اتفاق وصل تو، گویی ست، تا که برد؟
                                                                                                (سعدی)
در پایان بحث سرّ قدر و سابقة ازل، یادآوری این نکته را لازم می دانم که: اگرچه همة سالکان به تعبیر حافظ، این راه را به خود نمی پویند؛ بلکه همگان را مانند طوطی در پس آینه نگه داشته اند و بر زبانشان جز تلقین استاد ازل چیزی نیست. به هر حال این سالک خار باشد یا گل، در دست چمن آرایی است که پرورشش می دهد. تا این جا همان سرّ قدر است و دردآور و نگران کننده، اما هرگاه که سالک به آن چمن آرا بیندیشد، غرق امید و شادمانی خواهد شد. راه گل و خار هر دو سرانجام به پیشگاه این چمن آرای ازل پایان می پذیرد. هدف و قبله گاه همگان اوست و می دانیم که رحمت او بر غضبش برتری دارد. پس رحمت او دست همگان را خواهد گرفت و سرانجام همة بندگان سعادت و کامیابی خواهد بود (ابن عربی، فصوص، فص10).
بنابراین، اگرچه یاد سرّقدر غم انگیز و حزن آور است، اما نسیم لطف و رحمت معشوق و سبقت و فراخی عنایت او، امیدآفرین و شادی بخش است؛ پس نباید از سابقة رحمت و عنایت حق ناامید شد.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو                   یادم از کشتة خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید           گفت با این همه از سابقه نومید مشو
                                                                                            (حافظ)
آری! لطف و عنایت حق، شریعت و طریقت را یک جا پوشش می دهد و در دنیا و آخرت، نگهبان حریم حرمت بندگان است.
ای عزیز قدم در راه باید نهاد و به فیض و رحمت عام او، امید باید بست:
بیار باده که دوشم سروش عالم غیب        نوید داد که عام است فیض رحمت او    (حافظ)
ادامه دارد...


9/1/88::: 11:19 ص
نظر()
  
  

خوی بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار                    خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار؟
بی تو هستم چون زمستان، خلق از من در عذاب        با تو هستم چون گلستان، خوی من خوی بهار
بی‌تو بی‌عقلم، ملولم، هرچه گویم کژ بود                 من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن          خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدنْ روی یار
                                                                                                                                     مولوی، دیوان


مرد ثروتمندی از دنیا رفت و تمام ثروت خود را به تنها پسرش که هیچ فن و مهارتی نمی دانست به ارث گذاشت. این پسر جوان که خام و ناپخته بود مغرور از ثروت باد آورده پدر در دهکده شیوانا قدم می زد و به جوانان و پیران دهکده فخر می فروخت.


روزی شیوانا و چندین نفر از شاگردانش مشغول درست کردن حمام دهکده بودند. چند نفری مخزن آب گرم را درست می کردند و عده ای مجرای فاضلاب و خلاصه هرکدام به کاری مشغول بودند. پسر پولدار از آنجا می گذشت. با غرور نگاهی به شاگردان مدرسه که جوان و هم سن و سالش بودند انداختد و با خنده ای تمسخر آمیز گفت:" می بینم که به خاطر رضای خدا و مجانی این همه زحمت می کشید و آخر سر هم همان آش مدرسه نصیبتان می شود. من آنقدر ثروت دارم که می توانم تا پایان کار هر دقیقه یک سکه جلوی شما بیاندازم و اصلا هم فقیر نشوم!"


شیوانا که آنجا بود بلافاصله گفت:" برعکس ای جوان به تو پیشنهاد می کنم که از همین الان در زندگی به شدت خسیس شو و حتی یک سکه ات را خرج نکن. ثروتی که شانسی نصیبت شده دیگر به سراغت نمی آید بنابراین اگر خسیس نباشی و با وسواس پولت را خرج نکنی دیری نمی گذرد که سکه هایت تمام می شوند و مجبور می شوی برای سیر کردن شکم خودت کاری انجام دهی. چون کاری بلد نیستی و هنری نداری و به درد کسی نمی خوری هیچکس به تو کار نمی دهد و آن موقع حتی نمی توانی پول لازم برای خرید یک کاسه آش را بدست آوری. بنابراین پیشنهاد می کنم همین الان زودتر به خانه ات برو و به شدت مواظب سکه هایت باشد که اگر یک دانه از آنها کم شود دیگر نمی توانی آن را به دست آوری! آیا تا به حال به این فکر نکرده ای که  چرا پولدارهایی مانند تو که ثروت باد آورده نصیبشان شده اینقدر خسیس اند؟ "


 


جمع دو احساس!


مردی صاحب زن و چند فرزند بود. دختری جوان خود را شیفته این مرد می دانست و نزد شیوانا آمد و با افتخار در مورد عشق و علاقه اش نسبت به مرد زن و بچه دار گفت:" با وجودی که می دانم او صاحب زن و فرزند است اما به شدت عاشق و دلباخته اش شده ام و به محض اینکه به او می اندیشم حرارت عشق تمام وجودم را فرا می گیرد و آتش شوق دیدن او در دلم شعله ور می شود. آیا این احساس پرشور و متعالی در وجود من چیز ارزشمندی نیست و آیا من با همین احساس نمی توانم در زندگی به هر چه می خواهم برسم؟"


شیوانا لبخندی زد و گفت:" چرا البته باید این احساس شوریدگی و دلباختگی خود را با احساس زن و فرزند آن مرد نسبت به خودت جمع کنی و یکجا دو تا احساس را کنار هم بگذاری و ببینی نزد مردم و بخصوص زن آن مرد چقدر ارزش و اعتبار داری. هر وقت دو تا احساس را با هم تجربه کردی آن وقت می توانی در زندگی به هر چه که بخواهی برسی!"

9/1/88::: 10:35 ص
نظر()