سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
فلسفه.عشق.تکاپو.اینده


فال حافظ

به مردم بیاموز و دانش دیگران را فراگیر، تا دانش خود را استوار کرده و آنچه را که ندانسته ای بدانی . [امام حسن علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

نویسندگان وبلاگ -گروهی
همای مستان(0)
لینک دلخواه نویسنده

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :11
بازدید دیروز :33
کل بازدید :23215
تعداد کل یاداشته ها : 49
31/2/91
8:25 ص
موسیقی








 






باز هم از مقام یقظه
ای دیده زِ نَم زبون نگشتی؟               وی دل ز فراق خون نگشتی؟
وی عقل، مگر تو سنگ جانی؟            چون مایه‌ی صد جنون نگشتی؟
این یک هنرت هزار ارزد                   کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایتست دل را                کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه‌ی دوست بو نبردی               ز اندیشه‌ی خود فزون نگشتی
زان گرم نگشته‌ا‌ی ز خورشید              کز خانه‌ی تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدی                   ماننده‌ی ذره چون نگشتی؟
چون آب حیات خضر دیدی               چون صافی و آبگون نگشتی؟
                                                                               مولوی- دیوان


یقظه و بیداری، فضای ویژ‌ه‌ی خود را دارد. کسی‌که به این درجه و منزل می‌رسد، حال و هوایی دارد که دیگران از آن حال و هوا چیزی نمی‌داند، ما این حال و هوا را زیر دو عنوان کلی بررسی می‌کنیم؛
الف-اشاره‌ها. یقظه مرحله‌ی هوشیاری سالک است. او در این مرحله از همه‌ی عوالم و مقامات سلوک بو می‌برد و اشاره دریافت می‌کند. مزه‌ی توبه را می‌چشد، توکل را می‌آزماید، رضا را حس می‌کند، شهود را مزمزه می‌کند و از فنا بو می‌ببرد. ابو عبید بسری می‌گفت: خدای بزرگ بندگانی دارد که در همان آغاز نشانه‌ها و آثاری از مراحل پایانی سلوک را در درون خود احساس می‌کنند. همین احساس‌ها و همین اشاره‌هایند که سالک را تا پایان کار پیش می‌برند. هوایی که در درون سینه‌ی خود دارند، سرانجام سرشان را بر باد فنا می‌دهد. در یقظه عنان دل و زمام درون انسان آشکارا در دست کسی قرار می‌گیرد که پس از آن سالک را می‌کشد هرجاکه خاطرخواه اوست.
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم                   که عنان دل شیدا به کف شیرین داد
                                                                                           حافظ
این اشاره‌ها و درخشش‌ها در خواب و بیداری خودنمایی می‌کند. خواب نیکان و پاکان، خواب‌های روشن، رویاهای سبز، آرزوهای دیدار، همت ایثار، میل مهربانی، کراهت گناه، عشق به پاکی، رقّت قلب و ظرافت باطن و ... همه‌ی این‌ها اشاراتی هستند که د رحال و هوای یقظه رو به‌رشد و فزونی دارند. در این میان برخی اشاره‌های کرامتی نیز دیده می‌شوند. سالک در دل دارد که کسی را ببیند، شرایطی پیش می‌آید که او را می‌بیند، به دنبال چیزی می‌گردد در اولین لحظه که اقدام می‌کند، آن‌چیز را در دست خود می‌یابد. مثلا خسته و با عجله به دم در رسیده است، دست می‌برد که کلید درآرد و در را باز می‌کند، می‌بیند که در باز است. انگار قفل خراب شده و در بسته نمی‌شود. این اشاره‌ها با انواع گوناگون‌شان پیام‌های عالم غیب‌اند و از عشوه‌ها و غمزه‌های آن معشوق ازل‌اند. و عاشق در این مقام احساس می‌کند که همه‌جا نشانه‌ است، همه جا پیام است؛
کدام لب، که از او بوی جان نمی‌آید؟             کدام دل، که در او آن نشان نمی‌آید؟
برون گوش دوصد نعره جان همی‌شنود         تو هوش‌دار چنین، گر چنان نمی‌آید
دو سه قدم به‌سوی باغ عشق کس ننهاد       که صد سلامش از آن باغبان نمی‌آید
به‌هر دمی ز درونت ستاره‌ای تابد        که هین مگو؛ اثری زآسمان نمی‌آید
                                                                                           مولوی- دیوان


ب- داشتن حالت غیر عادی
از خلاف‌آمد عادت بطلب کام که من              کسب جمعیت ازآن زلف پریشان کردم
                                                                                                                     حافظ
روزمرگی و زندگی عادی چیزی‌ست که هر انسان و بلکه هر حیوان می‌تواند آن را داشته باشد، بلکه در آن گرفتار است و نمی‌تواند از آن کنار بکشد. همین انسان‌ها یکسان صبح را شب می‌کنند و شب را به صبح می‌آورند، با حوادث عادی، و با شادی‌ها و غم‌های عادی و شناخته شده. اما یقظه، انسان را از چرخه‌ی این روزمرگی بیرون می‌کشد. او روزمرگی ‌را برنمی‌تابد و ضرورتی در آن نمی‌بیند و به جستجوی فضاهایی می‌گردد که با روزمرگی فرق دارند، این‌جاست که نشانه‌های دو صفت بسیار شناخته شده‌ی جهان سلوک کم‌کم خود را نشان می‌دهند. این دو صفت عبارتنداز: جنون و غربت.
عشق و سلوک انسان را در محیط خود و در خانه‌ی خود دچار غربت می‌کند و نیز در نظر خویش و بیگانه دیوانه‌اش جلوه می‌دهد. چرا؟ برای این‌‌که اکنون او به نقطه‌ای چشم دوخته است که کس به آن نقطه توجه ندارد و به چیزهایی بی‌اعتناست که قبله و معبود مردم آن‌چیزها هستند. این‌جاست که اگر همدمی پیدا کند، برایش بسیار ارزش خواهد داشت.
الا ای آهوی وحشی کجایی؟        مرا با توست چندین آشنایی
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم             مراد هم بجوییم ار توانیم
                                                                                حافظ
در این‌جاست که اگر انسان همدمی یابد، برایش بسیار گران‌بهاست. آری در غربت سیر و سلوک رفیق همدل و همراه بسیار کارساز است.
رسول خدا ، هرگز خدیجه را از یاد نمی‌برد، اگرچه محبت او نسبت به خدیجه با احساسات برخی از همسرانش سازگار نبود، اما می‌گفت که خدیجه یک چیز دیگر بود، خدیجه را نمی‌شود با دیگران مقایسه کرد. خدیجه مرا زمانی پذیرفت که کسی مرا نمی‌پذیرفت!...
آری! آن که با دنیای دیگر ارتباط برقرار می‌کند، حتی در درون خانه وخانواده‌ی خود دچار غربت می‌شود و همه زبان به سرزنش او بازمی‌کنند. در این‌روزگار اگر کسی پیدا شود که او را دریابد برایش بسیار اهمیت خواهد داشت. عزت خدیجه در دل محمد، از این‌جا بود که خدیجه در روزگاران سخت محمد، در کنار اوبود.
من و دوستم زمانی‌که در  چنین حال و هوایی بودیم، یک‌لحظه‌ دوری یکدیگر را تحمل نمی‌کردیم. شبانه‌روز چندین بار همدیگر را پیدا می‌کردیم. به شخصی علاقه‌مند بودیم و انتظار داشتیم که از نفس او و راهنمایی‌هایش امدادی داشته باشیم. مدتی او را ندیدیم. دوری او برای ما بسیار سنگین بود، دوستم بارها احساساتی می‌شد و اشک در چشمانش حلقه می‌بست و می‌گفت: چه می‌توان کرد؟ من نیز با خنده و شوخی می‌گفتم: هرچه پیش آید، خوش آید، زیاد هم جدی نگیر!...
آری! داشتن رفیق همدم و همدل در چنین شرایطی بسیار کارساز است. رفیق همدم و همراه  در گمراهی بسیار  خطرناک است و در راه راست، بسیار سودمند. اگر دو دزد باهم رفیق باشند، همدیگر را کمک می‌کنند و دل و جرات می‌دهند، در نتیجه به دزدی ادامه می‌دهند و به‌سادگی توبه نمی‌کنند.‌
در راه پر دردسر سلوک نیز که راه غربت و تنهایی انسان است، رفیق بسیار مهم است و نیز رفیق خوب از عوامل مهم توفیق و کامیابی  است. یاد آن دوست عزیزم را گرامی داشته و برای روح او، تعالی و تکامل آرزو می‌کنم. رفیقی که بسیار زود از هم جدا شدیم و این جدایی دیگر دیداری در پی نداشت. رفیقم در راه یک سفر عرفانی در اثر یک تصادف جانش را از دست داد.  من با حساسیتی که در او می‌دیدم، اگر اهل بصیرت بودم باید از همان آغاز می‌دانستم که او زود خواهد رسید. در همان اوایل بی‌قرار‌های او چنان بود که نمی‌شد پنهانش کرد و شیفتگی و دل‌دادگی‌هایش، داستانی شد که بسیاری از آشنایان آن‌را شنیدند.
در این‌گونه بی‌قراری‌‌ها از همه بیشتر یاد خدا آرام بخش دل‌هاست. باید نه از زبان بلکه باید از دل به یاد خدا بود. و نیز باید به زندگی انبیا و محمد فکر کرد. به غربت محمد(ص) درمکه و به غربت علی(ع) بعد از محمد(ص) و فاطمه در مدینه. به محمد اندیشید، به تنهایی محمد در لابلای صخره‌های حرا و به علی باید اندیشید و به تنهایی علی در دل شب‌های تار و در نخلستان‌های مدینه.
در این بی‌قراری‌ها و در این غربت که در عین حال با درخشش رمزها و اشاره‌های غیبی آراسته می‌شوند، به سراغ کسانی باید رفت که کسی به سراغ‌شان نمی‌آید. از دانایان گمنام و مردان گوشه گیر خدا گرفته تا تهی‌دستان و گرفتاران و حتی زندانیان که از خانه و خانمان بریده‌اند و به غربت افتاده‌اند. به سراغ بیماری باید رفت که هیچ‌کس به عیادتش نمی‌آید. به سراغ آن جوان بی‌کاری باید رفت که در گوشه‌ی خیابان می‌خوابد. به سراغ پیرمردان و پیر زنانی که در خانه‌ی سال‌مندان از عمق جان خود احساس غربت می‌کنند. همه‌ی این‌ها باطن انسان را صفا می‌بخشد.
آری! مرحله‌ی یقظه، مرحله‌ی احساس‌های تند و بی‌قراری‌های ناشناخته‌اند. همانند دوران نخستین بلوغ، که انسان در چنگال احساس‌های گوناگونی گرفتار است و هر لحظه حال و هوای دیگری دارد.
 این غربت و این بی‌قراری‌ها و این جنون کم‌رنگ، اندک‌اندک انسان را به‌جایی می‌کشاند که از انس با این‌طرف دنیا دل بریده و در عشق آن‌سوی دنیا و دنیای دیگر زندگی کند.
این تحول، تحولی‌ست بسیار مبارک، که ما در فصل آینده از آن با عنوان توبه سخن خواهیم گفت. و اینک این بحث را با غزلی پرشور از مولوی که راه رهایی را در چیزهای دیگر می‌بیند و در چیزهای دیگر می‌طلبد، به پایان می‌بریم.
ای لولیان ای لولیان، یک لولیی دیوانه شد                   طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون‌خانه شد
می‌گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست‌وجو     چون خشکه نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای‌مرد دانشمند، تو دو گوش ازین بربند تو                  مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوش‌ها، کو عقل برد از هوش‌ها          تا سرنهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین، بازی مبین، این‌جا تو جانبازی گزین           سرها از عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غرّه مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد                   کاستون عالم بود او نالان‌تر از حنانه شد
من که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌ام               زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطره‌های هوش‌ها مغلوب بحر هوش شد             ذرات این جان‌ریزه‌ها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم، وین شمع را پنهان کنم             شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد
                                                                                        مولوی دیوان


 


ادامه دارد...


2/2/88::: 12:10 ص
نظر()